تبليغاتX
علی کوچولو پسر بابا


علی کوچولو پسر بابا

یادش بخیر بچگیا.....


چند وقت پیش کلاغ تو کازاچوک و هالوچه هاواسه کودک آزاری پست گذاشته بود که خیلی تاثیر گذار

بودن من هم میخواستم کاری راشون کرده باشم اینو نوشتم.





صبح زود درد از خواب بیدارم کرد تمام شکمم درد میکرد.داشتم فریاد میزدم تمام اهل خانه با نگرانی دورم را

گرفته بودندپدر ومادرم هم داشتند با هم بحث میکردند.  

-آخه چه بلایی سر این بچه اومده.دیروز چیزی نخورده که مسمومش کنه؟

-دیروز هرچی این خورده ما هم خوردیم حتما یه چیزیش شده .پاشو ببریمش بیمارستانی  چیزی بچه از دست

رفت.

زیر لب احسان را نفرین میکردم که این بلا را سرم آورد.دیروز که با خانواده ی عمو رفته بودیم سرعین من و پدرو

عمو واحسان رفتیم آبدرمانی. من لب استخر نشسته بودم که احسان از پشت هلم داد به آب .تا به خود بیایم

کلی آب به دهانم وارد شده بود.وقتی خود رابه زحمت بالا کشیدم احسان را دیدم که قهقه ی شیطنت آمیزی

زده وبه عصبانیت من میخندید. صدایش را در نیاوردم چون نمیخواستم عمو وزن عمو احسان را تنبیه کنند.

بستری ام کردند و پس از گرفتن تعدادی آزمایش معلوم شد که اسم مریضی ام "هپاتیت ب" است. این را از

حرف های دکتر و پدرم که بالای سرم حرف میزدند فهمیدم.

انگار یک سال خوابیده بودم چشمهایم را به زور باز کردم .به اطراف نگاهی انداختم .کمی آن طرفتر پسرکی

لاغر اندام که یکی دوسالی ازمن کوچکتر به نظر می رسید،خوابیده بود مادرم هم بالای سرش با خانمی

مشغول حرف زدن بود.

-پس مادرش کجاس؟ شما فامیلشین؟

-نه،راستش من مددکار بهزیستی ام.چن روز پیش مادرش با یه نامه اورده گذاشته تو اداره ورفته. تونامه هم

نوشته که به خاطر شرایط سخت زندگی نمیتونه نگهش داره.خود رضا هم که میگه باباش مرده و مادرش هم با

یه مواد فروش ازدواج کرده میگه الان مادرش هم معتاده. این بچه هم به زور براشون مواد پخش میکرده .همه

جای بدنش سیاه وکبوده بیچاره هر روز کتک میخورده.

–وای خدا چه پدرو مادرایی پیدا میشه.چن سالشه؟ خواهر برادر نداره؟

-نه سالشه. یه خواهر سه ساله هم داره که اونو هم مادر بزرگش نگه میداره. رضا که مرخص شه میریم اونم

میاریم مرکز آخه یه پیر زن تنها که نمیتونه بچه داری کنه.البته شاید یه کم طول بکشه تا رضا مرخص بشه آخه

"هپاتیت آ" داره.

–آخه مگه نمیگه تو کار موادن، پس چرا به پلیس نمیگین؟

-گفتیم، زرنگتر از این حرفاس .هیچی تو خونه پیدا نکردن .نمیدونم چه بلایی سر خودشون آوردن که آزمایش

اعتیادشون هم منفی شده.

–حالا خوبه مادره سر رحم اومده وآورددش بهزیستی

-واللا رضا که میگه یه روز با هم دعواشون شده و زنه رو تا حد مرگ زده اونم از لج شوهرش اورده ولش کرده تو

اداره .آخه انگار میخواستن برن تهران اونجا مواد بفروشه رو رضاهم خیلی حساب کرده آخه کسی به یه بچه

شک نمیکنه.

خانم مددکار نگاهی به ساعت انداخت انگار یادش افتاد که دیرش شده است.

-خب من دیگه باید برم فردا باز میام بهش سر میزنم.

مادرم هم رفت داروهایم را از بیرون بگیرد آخر داروخانه ی بیمارستان نداشتشان. روی تخت دراز کشیده بودم وبه

رضا فکر میکردم که از خواب بیدار شد.نشست روی تخت،اتاق راومن را برانداز کرد ودوباره دراز کشید.چهره ی غمگینی داشت.

–اسمت چیه؟

جوابم را نداد.شاید هم نشنید.

–من علی هستم

-منم رضا ام

-اون خانوم مامانت بود؟

-نه. من مامان ندارم. یعنی دوشس ندارن اونم منو دوس نداره.

–ولی مامانا که خوبن.

–ولی اون خوب نیس همش کتکمون میزنه.منم ازلج شوهرش آورد بهزیستی آخه دعواشون شد اونم اونقد

زدش که بیهوش شد.

بیچاره خواهرم یعنی الان چی کار میکنه مادر بزرگم نمیتونه ازش مراقبت کنه.

-پس بابات کجاس که میذاره تورو بزنن؟ اگه کسی منو کتک بزنه بابام نجاتم میده .اون تورو نجات نمیده؟

-بابام مرده.مامانم بایه مرد بد عروسی کرده اون همش منو میزنه بهم مواد میده میگه باید ببرم واسه

دوستاش. من خیلی ازش میترسم .نمیخوام برگردم پیششون.

–نترس خانم مددکار نمیذاره اون گفت خواهرتم میاره پیشت

-ولی اون منو پیدا میکنه و باخودش میبره تهرون من نمیخوام برم تهرون میدونم اونجا هم میخواد براش مواد

بفروشم میگه تو تهرون پول خوبی میدن.علی من نمیخوام مواد بفروشم. بدم میاد.من میخوام درس بخونم

مهندس شم ولی اون نمیذاره همش منو میزنه.

–حالا گریه نکن دیگه من نمیذارم اون تورو ببره اگه پیدات کنه به بابام میگم بیاد نجاتت بده

گریه رضا بند نمیامد.دلش برای خواهرش تنگ شده بود انقدر گریه کرد تا خوابش گرفت.دلم میخواست کاری

برایش بکنم.میخواستم شادش کنم.تصمیم گرفتم وقتی بیدار شد برایش جک تعریف کنم تا کمی بخندد. من

هم کم کم خوابم گرفت.کابوس میدیدم .ناپدری رضا پیدایش کرده بود وآمده بود با خود ببردش تهران رضا فریاد

میزدوگریه میکرد من خواستم نگذارم تا رضا را ببرد اما ازش ترسیدم قیافه ی وحشتناکی داشت دوشاخ بزرگ بر

روی سر داشت صورتش پر از زخم بود دودندان بزگ هم داشت که ازشان خون میچکید. در دستش هم شلاق

بزرگی بود میخواست من را بزند که از خواب پریدم .رضاراکه دیدم کنارم دراز کشیده آرام شدم.


دوروز بود با رضا دوست شده بودیم در این دو روز اصلا خنده اش را ندیده بودم.هروقت یادخواهرش می افتاد

آنقدر گریه میکرد تا خوابش میگرفت .گاهی اوقات درخواب  فریاد میزد. چند جک برایش تعریف کردم ما انگار از

هیچ کدامشان خوشش نیامد.یکدفه یاد کارتون فوتبالیستها که قبل از رفتن به سرعین دیدم وکلی خندیدم

افتادم. شروع کردم به تعریف کردن نشسته بودم روی تخت وبا هیجان ادای ایشی زاکی را درمیاوردم کمکم

داشت خوشش میامد که پرستار وارد اتاق شد

-اِ اِ داری چی کار میکنی بچه واسه چی بلند شدی،زود باش دراز بکش.ببین چه قد خون اومده توسرمت .یه بار

دیگه اینجوری کنی میام میبندمت به تخت.

بیچاره رضا با ترس نگاهمان میکرد.وقتی رفت من خنده ام گرفت باخنده ی من رضا هم خندید.هردو میخندیدیم

انگاردنیا را به من داده بودند.البته خوب شد مادرم نبود و رفته بود تا جواب آزمایشم را بگیرد وگر نه نمی گذاشت

تا من آنهمه شلوغ کنم.

در این چند روز خیلی به هم وابسته شده بودیم .رضا هم دیگر آن پسر بچه ی آرام وغمگین نبود .بیشتر حرف

میزدومیخندید به جز اوقاتی که به یاد خواهرش می افتاد.

اما حیف که دیگر باید از هم جدا میشدیم. بالای سرم ، پدرم وآقای دکتر با هم حرف میزدند

-حالش بهتر شده فردا میتونین مرخص کنین

-ولی آقای دکتر من هنوز حالم خوب نیست فک کنم یه چن روز دیگه باید بمونم.

دکتر نیشخندی بهم زد .پدرم پرسید

-آقای دکتردارو هم مینویسین براش؟

-آره یه چن روزی باید استراحت کنه چن ماهی هم که دارو بخوره خوب خوب میشه.

آخرین شب بود مادرم روی صندلی کنار من خوابش برده بود.ولی من ورضا خوابمان  نمیامد .مثل دو بال یک

پرنده بودیم که میخواستند از هم جدایمان کنند.

–توکه بری من ازتنهایی دق میکنم.

غم روز اول درچشمانش بود .گریه ام گرفت.

–بخدا منم دلم میخوادبمونم پیشت ولی دکترا میگن باید برم.نگران نباش تو هم خوب میشی میری پیش خواهرت .منم میام پیشت.

–قول میدی بهم سر بزنی؟

-قول میدم حتما میام صبح وقتی بیدار شدم رضا را برده بودند آزمایش بگیرند.تا اوبیاید من ترخیص شدم بغض

گلویم را گرفته بود.مادر قول داد اگر چند روز خوب استراحت کنم ،با هم میاییم عیادت رضا. هرروز برای رضا

بیقراری میکردم میخواستم زودتر بروم پیشش. مادرم هم مرا متقاعد میکرد تا استراحت کنم

-پسرم دوسه روز دیکه صبر کن تا خوب شی .من با دکتر رضا حرف زدم گفت بیست روز دیگه مرخص میشه.

بخدا اگه به حرفم گوش بدی همه ی روزای ملاقات رو میریم پیشش. بالاخره بعد از چند روز استراحت در خانه

قرار شد برویم عیادت رضا.برایش یک دسته گل ویک تفنگ بزرگ خریدیم که اگر آن مرد پیدایش کند با آن

بکشدش.خیلی خوشحال بودم در راه چند بار از مادرم پرسیدم که پس چرا نمیرسیم .اوهم با مهربانی جواب

میداد عجله نکن.

درسالن بیمارستان دست مادرم را رها کردم ودویدم سمت اتاق رضا  اما دم در اتاق خشکم زد دلم لرزید اتاق

خالی بود با نگرانی مادرم را نگاه کردم .رفتیم پیش پرستار.

- ببخشید خانم رضا صابری،مریض تخت 78 مرخص شده؟

-آره دیروز یه آقایی اومد از بهزیستی هم یه نامه آورده بود که سرپرستشه گفت میخواد ببردش تهرون یه

بیمارستان خوب . این را که گفت دیگر نتوانستم روی پاهایم بایستم .با گریه فریاد زدم

-ولی رضا با اون نمی رفت ازش میترسید

-رضا خواب بود ،بیدارش نکرد سوار ماشینش کردوبرد.

وسط سالن نشسته بودم وگریه میکردم .صدای رضا در گوشم میپیچید :قول میدی بهم سر بزنی؟

ازبیمارستان تا خاته گریه کردم .مادرم رفت بهزیستی تا ببیند چه اتفاقی افتاده .وقتی برگشت با نگرانی به

صورتش خیره شدم

-همون مددکار رو پیدا کردم.ناپدریش با شناسنامه ی خودش و زنش و رضا با یه استشهاد محلی اومده دادو

هوارراه انداخته که پچمو بدین وچه بلایی سرش آوردین اونا هم یه نامه دادن که بتونه از بیمارستان مرخصش

کنه  بعدشم که انگار رفتن تهرون خواهرشم با خودشون بردن.


وحالا سالهاست که از رضا بیخبرم .گاهی که به یادش می افتم وچهره ی معصومش جلوی چشمانم ظاهر

میشود ،بغض گلویم را میگیرد. خیلی نگرانش هستم .الان کجاست؟ چه میکند؟شاید کار میکند تا پول حلال

درآورد واز خواهرش مراقبت کند .شایدهم درس میخواند تا مهندس شود. البته اگر هنوز .... هنوز.....زنده باشد.


*این قالب خیلی اذیت میکنه بکمی هم با عجله گذاشتمش واسه همین این همه قروقاطی شده شرمنده

دیگه

**یه چیز یادتون نره نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد






نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 15:7 روز دوشنبه دهم مرداد 1390
دسته بندي :



اين هفتمين يا هشتمين سيگاري بود كه پشت سر هم ميكشيد تا حال خود را اينچنين  حقير نيافته 

بود.از خود متنفر بود به چند سال قبل برگشت زماني كه خانواده اش حرف از ازدواج او و دختر خاله

 اش نسترن ميزدندحرفي كه  مادرش در كودكي به شوخي ميگفت حال جدي شده بود حتي خود

نسترن هم گر چه به زبان نمي آورد اما منتظر خواستگاري او بود همه چيز طبق روال پيش ميرفت تا اينكه

 مهنازوارد زندگي اش شد همكلاسي اش بود فکر میکرد عاشقش شده شاید هم شده بود

به سختی خانواده اش را راضی کرد تا به خواستگاری بروند مادرش اصلا راضی نبود اما او تصمیم خود را

گرفته بودحتی گریه های روز خواستگاری مادرش نیز اورا منصرف نکرد

بالاخره خواستگاری انجام شد به توافق نیز رسیدند اما عقد تا اتمام دانشگاه به تعویق افتاد

 

 

دو سال گذشت  هر دو لیسانس شان را گرفتند

همه چیز خوب پیش میرفت  کم کم برای مراسم آماده میشدند که..

نمیدانست چه اتفاقی افتاده هیچ اثری از مهناز و خوانواده اش نمانده بود  هر کاری که به ذهنش میرسید

 کرد هر جا که احتمال میداد آنجا باشند رفت اما پیدا یشان نکرد تا این که مطلع شد که از ایران رفته اند

نمیدانست چرا داشت دیوانه میشد دو ماه بعد مهناز نامه ای داده بود که پدرش ور شکست شده بود و

 طلبکار هایش هم آدم های خطرناکی بودند ومجبور بودند کشور را ترک کنند گفته بود که منتظرش نماند

 چون میخواست آنجا ازدواج کندپس از آن بود که افسرده شد که البته با طی یک دوره درمانی حالش

خوب شد و چند ماه پیش در حالی که فوق لیسانسش را گرفته بود ومدیر عامل یک شرکت بوداز نسترن

 خواستگاری کرد جواب مثبت هم گرفت  بعد از چند سال خوشحالی را در چهره ی مادرش میدید

قرار عقد را هم برای امروز گذاشته بودند داشت زندگی جدید خود با نسترن را باورمیکرداما...

چند روز پیش بود که سعید از همکلاسی های دوران دانشگاه وهمکارش در شرکت خبری به او داد

-سیاوش میخوام یه چیزی بهت بگم شایدبرات مهم باشه

- چیه ؟ چیزی شده؟

-راستش ... راستش مهناز برگشته

-چی... مهناز....؟!

- آره رفته بودم شرکت یکی از بچه ها بهش سربزنم اونجا دیدمش یعنی اونجا کار میکنه این دوسه سال

رو اروپا بودن اونجا....

-گفتی کدوم شرکت؟

 

 

وارد شرکت شد نمی دانست برای چه آنجاست و چه میخواهد بگوید در اتاقش را زد ورفت داخل

 

 

شب شده بود رفت خانه  میخواست بخوابد اما خوابش نمی آمد به حرف های مهناز فکر میکرد

به دلیل بدهی پنهانی به اتریش رفته بودند پدرش اجازه نداده بود حتی یک کلمه هم به سیاوش چیزی

 بگوید آنجاکار میکردند وضعشان بهتر شده بود بدهی ها را پرداخت کرده بودند مهناز هم با یکی از

 شرکای اتریشی پدرش ازدواج کرده بود اما پس از دو سال از او طلاق گرفته بود و پس از فوت پدرش به

ایران برگشته بود

در تمام این چند سال از مهناز کینه ای به دل داشت اما الان نه تنها اورا بخشیده بود بلکه فکر های هم

در سرداشت . بله او از مهناز تقاضای ازدواج کرده بود انگار یادش رفته بود که چند روز بعد مراسم

ازدواجشان است مهناز هم بی خبر از همه چیز وقت خواسته بود تا فکر کند

این چند روز حالش خیلی بد بود نمیدانست دارد چه میکند

امروز روز عقد بود باید قضیه را به نسترن میگفت  اما چگونه؟! خیلی سخت بود اما انگار تصمیم خود را

گرفته بود تلفن را برداشت

-الو نسترن سلام

-سلام . معلومه کجایی ناسلامتی امروز عروسیمونه ها!

-می خوام ببینمت یه حرفایی هست که باید بگم بهت

باخنده و به شوخی گفت

-چیه ؟ نکنه پشیمون شدی؟!

اماسیاوش با جدیت تمام حرف میزد

-شاید

-چیزی شده؟ خب بیا خونمون

-نه اونجا نمیشه. خونه ی مادر بزرگ خالیه برواونجا منم میام

-سیاوش چی شده داری نگرانم میکنی

-بیا اونجا همه چیز رو میگم

داشت فکر میکرد که چطورحرفش را به نسترن بگوید

چگونه روز عروسی به عروسش بگوید که اورا نمیخواهد؟!

تلفنش زنگ زد مهناز بود

-سلام سیاوش باید ببینمت

-سلام فکراتو کردی؟

-آره نیم ساعت دیگه کافه ی روبروی شرکت ما

 

 

مهناز بی مقدمه سر صحبت را باز کرد

-چرا بهم نگفتی امروز روز ازدواجتونه؟!

-راستش ... خب... من... من از این ازدواج منصرف شدم دیگه ازدواجی در کار نیست

-نه سیاوش من یه بار زندگی تو رو بهم زدم نمیخوام یه بار دیگه اینکار رو بکنم من  واسه همیشه از

زندگیت میرم تبریک میگم امیدوارم خوشبخت بشین

-اما.... مهناز... من

-خدافظ

مهناز رفت سیاوش ماند وتنهایی اش ناراحت و عصبانی از خود و خجالت زده از نسترن راهی خانه ی

مادر بزرگ شد نمیدانست به نسترن چه بگوید

در باز بود ایستاد در دم در نسترن متوجه او نشد چادر نماز روی سر وسجاده در مقابل با گریه دست به

دعا برداشته بود

-خدایا... خدایا من زندگیمو دوس دارم ... سیاوش رو دوس دارم... نمیخوام از دستش بدم ...نمی

 خوام...ای کاش سیاوش بیاد بگه که دروغ گفته ...بگه که شوخی میکرده...

طاقت نیاورد رفت بیرون ازخانه میخواست زمین دهن باز کند واو را ببلعد چشمش به بسته سیگار روی

 شیشه ی دکه ی کنار خیابان افتاد از چند ماه پیش که به نسترن قول داده بود لب به سیگار نزده بود اما

 امروز انگار تمام قول هایش را از یاد برده بود

-آقا یه بسته کاپیتان بلک

-بفرمایید

رفت روی نیمکت پارک روبروی خانه نشست و سیگار پشت سیگار

نمیدانست چه کند کمتر از چند ساعت تا مراسم وقت داشت

میخواست خطا های چند ساله اش را جبران کند  بله مراسم امروز بایدبه بهترین شکل انجام شود امروز

باید یکی از بهترین روز های زندگی نسترن شود

چند شاخه گل رز خرید عطری به خود زد تا بوی سیگار معلوم نشود وراهی خانه شد

این بار در زد و داخل شد

-سلام

نسترن فقط نگاهش میکرد نگرانی و دلشوره از نگاهش می بارید اما نمیدانست حرف های پشت تلفنش

 را باور کند یا گل هایی که در دستش بودرا

-سلام چی شده سیاوش اون حرفا چی بود پشت تلفن زدی؟

-هیچی دروغ گفتم ... یعنی شوخی کردم ... میخواستم قبل مراسم با هم باشیم این گلا هم قابل تو رو

نداره

نسترن نفسی از ته دل کشید و گل ها را از سیاوش گرفت

-دیوونه بازم سیگار کشیدی!

 

 

 

 


 


 

*میدونم پر از اشکاله  ولی خداییش داستانی که با بی حوصله گی تمام اونم ساعت دو نصف شب

 نوشته بشه بهتر از این نمیشه

*من که نفهمیدم پیام داستان چیه اگه شما پیامی دریافت کردین به منم بگین!

*در آخر من از شما سه چیز میخواهم : نقد*****نقد*****نقد

 

 






نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 13:12 روز سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389
دسته بندي :



بلاخره تصمیم گرفتم نوشته هامو تو وبلاگم بزارم  تا نقد بشن اخه من

 خیلی مونده تا نویسنده شم واین فاصله رو نقد شدن کوتاهتر میکنه پس با

 نقد کردن کمکم کنین

واسه خوندن داستان برین تو ادامه ی مطلب




ادامه مطلب


نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 20:28 روز دوشنبه ششم دی 1389
دسته بندي :



گفتم به ماه چرا قامتت خم است       اهی کشیدو گفت چون که ماه محرم است

گفتم که چیست این محرم با ناله گفت       ماه عزای اشرف اولاد ادم است

 

چند روز پیش داشتم کتاب حسین وارث ادم از دکتر شریعتی رو میخوندم خیلی

خوشم اومد تصمیم  گرفتم بخشی از اون رو بزارم تو وبلاگم امیدوارم خوشتون بیاد

 

خواهران، برادران!

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند.

در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.

ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست.

ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!

خدايا! اين چه حكمت است؟

و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند.

خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد.

اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.

اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.

يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.

شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.

شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!

و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!

و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!

و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد.

اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

 

دوستان!

در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است.

يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است.

ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم!

چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.

اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.

اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد. ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».

آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند!

هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.

و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟

هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.

آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

كي غايب است؟

حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند، مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش!

وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

 

شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است.

و غيبت؟!

آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:

چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.

و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند.

و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.

آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند:

«سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است.

اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:

«اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»

و شهيد، يعني به همه اين معاني.

هر انقلابي دو چهره دارد:

خون و پيام

و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را. اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد.

عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟

آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:

«آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند،

و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!...

 






نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 20:10 روز چهارشنبه هفدهم آذر 1389
دسته بندي :



به دلیل بعضی مسائل تصمیم گرفتم اسم وبلاگ رو عوض کنم اخه دیدم این اسم با

 مطالب این وبلاگ چندان در ارتباط نیست اخه منو چه به زندانی سیاسی بودن


فکر کردم چه اسمی بزارم خوبه دیدم از بچه گی به من میگن علی کوچولو الان هم

که زیاد بزرگ نشدم همون علی کوچولو هستم واسه  همین اسم وبلاگ رومیذارم

                             "علی کوچولو" 

             

چطوره؟!






نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 19:32 روز جمعه بیست و ششم شهریور 1389
دسته بندي :



ماه رمضون تموم شد ولی خداییش ماه رمضون امسال یه چیزی رو کم

داشت اونم ربنای استاد شجریان بود میدونم همه ی مردم ایران تو

 لحظه ی افطار جای خالی صدای استاد رو احساس کردن ولی میخوام بگم

 ما همیشه بیاد استاد هستیم

 

از وجودت ناسپاسی کرده اند

از هنر حق ناشناسی کرده اند

ای صدایت اوج فریاد وطن

ربنایت را سیاسی کرده اند

 

گوشه ای از زندگینامه ی

 

استاد محمد رضا شجریان:

 

 

 

زندگی

 

محمدرضا شجریان، اول مهر ۱۳۱۹ در مشهد زاده شد. خواندن را از

کودکی با همان لحن کودکانه آغاز کرد. از کودکی با توجه به استعداد و

صدای خوبش تحت تعلیم پدر که خودقاری قرآن بود مشغول به پرورش

صدای خویش شد و در سال ۱۳۳۱، برای نخستین بار، صدای تلاوت قرآن او

 از رادیو خراسان پخش می‌شود.

وی در سال ۱۳۳۸ به دانشسرای مقدماتی در مشهد رفت و از همان سال

برای نخستین بار با یک معلم موسیقی آشنا شد.

وی پس از دریافت دیپلم دانشسرای عالی، به استخدام آموزش و پرورش در

 آمد و به تدریس مشغول شدو در این زمان با سنتور آشنا شد.

 در سال ۱۳۳۷ به رادیو خراسان رفت و در رشته آواز مشغول فعالیت شد.

سپس برای اجرای برنامه‌های گلها به تهران نزد استاد داوود پیرنیا دعوت

شد و در بیش از یکصد برنامه گلها و برگ سبز شرکت کرد.

 شجریان در سال ۱۳۴۰ ازدواج کرد که حاصل آن سه دختر و یک پسر

 (همایون) بود.

 او در سال ۱۳۴۶ به تهران رفت و با احمد عبادی آشنا شد واز سال

۱۳۴۶ در کلاس اسماعیل مهرتاش شرکت نمود. همچنین برای آموختن

خوشنویسی در انجمن خوشنویسان نزد استاد ابراهیم بوذری رفت.

او از سال ۱۳۴۷، خوشنویسی را نزد استاد حسن میرخانی ادامه داد. وی در

 سال ۱۳۴۹، درجهٔ ممتاز را در خوشنویسی بدست آورد.

شجریان تا سال ۱۳۵۰ با نام مستعار سیاوش بیدکانی با رادیو همکاری

می‌کرد، ولی بعد از آن از نام خوداستفاده کرد.

  در ۱۳۵۰ با فرامرز پایور آشنا شد و یادگیری سنتور وردیف‌های آوازی را نزد

وی دنبال کرد.

 در سال ۱۳۵۱ در برنامهٔ گلها با استاد نورعلی خان برومند آشنا شد و به

 آموختن شیوهٔ آوازی طاهرزاده نزد او پرداخت.

  از سال ۱۳۵۲ نزد عبدالله دوامی کلیه ردیف‌های موسیقی و شیوه‌های

 تصنیف‌خوانی را فرا گرفت.

در همین سال به همراه گروهی از هنرمندان چون محمدرضا لطفی، ناصر

فرهنگ‌فر، حسین علیزاده، جلال ذوالفنون و داوود گنجه‌ای، مرکز حفظ

و اشاعه موسیقی را به سرپرستی استاد داریوش صفوت بنا نهاد.

وی شیوه‌های آوازی اقبال السلطان، تاج اصفهانی، میرزا ظلی، ادیب

خوانساری، قوامی و بنان را روی صفحات و نوارها به دقت دنبال کرد. از سال

 ۱۳۵۴، تدریس هنرجویان را در رشته آواز در دانشکده هنرهایزیبای دانشگاه

 تهران آغاز کرد و در سال ۱۳۵۸ با تعطیلی این رشته کارتدریس خود را پایان

 داد. در سال۱۳۵۵ به همراه هوشنگ ابتهاج و برخی هنرمندان دیگر از رادیو

کناره‌گیری کرد.

شجریان در سال ۱۳۵۶ شرکت دل‌آواز را بنیان‌گذاری کرد. همچنین در

سال ۱۳۵۷ در مسابقه تلاوت قرآن کشوری رتبه اول را به دست آورد.

در ۱۳۵۷ چندین سرود میهنی اجرا کرد و همکاری خود را با سازمان‌های

دولتی ادامه نداد و در خانه به تحقیق و تدوین ردیف‌های آوازی پرداخته و به

 آموزش شاگردان قدیمی‌اش همت گماشت. در فاصله سال‌های دههٔ

شصت، شجریان همکاری گسترده‌ای را با پرویز مشکاتیان آغاز کرد که

 حاصل آن آلبوم‌هایی چون بیداد همایون، آستان جانان، سرّ عشق (ماهور)،

نوا و دستان بود. در این سال‌هابه همراه گروه عارف کنسرت‌هایی را در خارج

 ازایران اجرا کرد.

 

پس از سال ۱۳۶۸ به همراه داریوش پیرنیاکان و جمشید عندلیبی به اجرای

 کنسرت در آمریکا و اروپا پرداخت. این گروه در سال بعد، کنسرت‌هایی را

 برای جمع‌آوری کمک مردم دنیا به زلزله‌زدگان رودبار انجام داد. آلبوم‌های دل

مجنون، سرو چمان، یاد ایامو آسمان عشق با همکاری گروه آوا و نیز

دلشدگان با آهنگسازی حسین علیزاده در این سال‌ها منتشر شدند. در

سال ۱۳۷۴، شجریان کنسرت‌هاییدر شهرهای اصفهان، شیراز،ساری کرمان

 و سنندج برگزار کرد و در همین سال، آلبوم چشمه نوش را با محمدرضا

لطفی و مدتی بعد، در خیال رابا همکاری مجید درخشانی منتشرکرد. وی

در سال ۱۳۷۷، آلبوم شب، سکوت، کویر را با آهنگسازی کیهان کلهر منتشر

 کرد.

شجریان در سال ۱۳۷۸ جایزه پیکاسو را از طرف سازمان یونسکو دریافت

 کرد. از سال ۱۳۷۹ با حسین علیزاده، کیهان کلهر و پسرش همایون به

اجرای کنسرت پرداخت که حاصلآن، آلبوم‌های زمستان است،

 بی تو به سر نمی‌شود، فریاد، ساز خاموش و سرود مهر بود. در سال

 ۱۳۸۲، به همراه همین گروه برای

کمک به زلزله‌زدگان بم کنسرتی در تهران با نام هم‌نوا با بم اجرا کرد.

 

از سال ۱۳۸۶، شجریان به همکاری با گروه آوا پرداخت و کنسرت‌هایی در

تهران، اصفهان، اروپا، آمریکا و کانادا اجرا کرد. در همین سال و در مراسم

درگذشت مادرش، پس از ۳۰سال، دعای ربنا را دوباره خواند.

شجریان اکنون به همراه پسرش همایون شجریان به ترویج و اشاعه

موسیقی اصیل و سنتی ایرانی می‌پردازد. پس از برگزاری کنسرت شجریان

 در ونکوور کانادا، گلوب اند میل، شجریان را افسانهٔ موسیقی

 شرق معرفی کرد

 

 

زندگی شخصی

 

محمدرضا شجریان در سال ۱۳۴۰، در سن ۲۱ سالگی و زمانی که معلم بود

 با خانم فرخنده گل‌افشان که وی نیز معلم دبستان بود آشنا شد و آنها در

 شهر قوچان پای سفره عقدنشستند. یک سال بعد یعنی در

 ۲۹ مرداد ۱۳۴۱ آنها جشن عروسی خود را در مشهد گرفتند و زندگی

مشترک را آغاز کردند که حاصل آن

 سه دختر بود: راحله، افسانه (همسر سابق پرویز مشکاتیان) و مژگان

(همسر محمدعلی رفیعی که نام

 او در اکثر کاست‌های شجریان به چشم می‌خورد. وی دارای مدرک

کارشناسی ارشد گرافیک می‌باشد و

 به همراه همسرش که مهندس است به کارهای طراحی کامپیوتری

کاست‌های پدر می‌پردازد)، و یک

پسر (همایون). شجریان در سال ۱۳۷۱ از این بانو جدا شد و یک سال بعد با

 خانم کتایون خوانساری

ازدواج کرد. نتیجه این ازدواج، رایان پسر دوم محمدرضا شجریان است که در

 ونکوور به‌دنیا آمد.

 

 کنسرت‌ها

 

شجریان کنسرت‌های زیادی برگزار کرده‌است، که کنسرت راست‌پنجگاه به

همراه محمدرضا لطفی و ناصر

 فرهنگ‌فر از مهم‌ترین آنها به شمار می‌رود. از کارهای دیگرش، همکاری با

گروه عارف و شیدا و همچنین

 چاووش بود که آثاری به یادماندنی موسیقی ایران را شامل می‌شوند.

 کنسرت هم نوا با بم نیز از جمله

 کنسرت‌های به یاد ماندنی استاد شجریان می‌باشد که در آن کنسرت،

سبک جدیدی از آواز مرغ سحر رابا هم‌خوانی فرزندش اجرا نمود. پس از آن

 با اجرای کنسرت‌های بسیار به

 همراه استادان دیگر به شناساندن موسیقی ایران در جهان کارهای

بسیاری انجام داد که هنوز هم ادامه دارد. به همراه پرویز

مشکاتیان، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، محمد موسوی، داریوش

 پیرنیاکان، حسن کسایی و دیگر استادان، کارهای بسیاری ضبط کرده‌است.

 وی در بهار ۱۳۸۶ به همراه مجید

 درخشانی، سعید فرج‌پوری،

محمد فیروزی و فرزندش همایون شجریان، کنسرت‌هایی در چند کشور

اروپایی انجام داد. این کنسرت، در

 تابستان و پاییز ۱۳۸۶ در تهران و اصفهان نیز اجرا شد. همچنین او در سال

 ۲۰۱۰ تور کنسرت‌های خود را

بهمراه گروه شهناز به چندین کشور مانند استرالیا ، انگلستان ،ترکیه ،امریکا

 و .... آغاز نموده و همچنان ادامه دارد.

 

 استادان آواز

 

اسماعیل مهرتاش، عبدالله دوامی، نورعلی برومند از جمله استادانی بودند

که محمدرضا شجریان

ردیفها، گوشه‌ها، و دوره‌های آوازی موسیقی ایرانی را نزد آنها تمرین کرد.

 

وی همچنین نوازندگی سنتور را نزد جلال اخباری و استاد فرامرز پایور

آموخت.

 

 همکاری با رادیو و تلویزیون

 

برای اولین بار در سن ۱۲ سالگی به تلاوت قرآن در رادیو محلی پرداخت و در

 سال ۱۳۳۷، ۱۸ ساله بود که

 مشغول به همکاری با رادیو خراسان شد. سال ۱۳۴۶ به تهران آمد و در

اواخر دهه ۴۰ و تا سال ۵۶ با

«رادیو ایران» همکاری کرد. به دلیل مخالفت خانواده با نام مستعار «سیاوش

 بیدگانی» در برنامه «برگ

سبز» و «گلهای تازه» اجراهای بسیاری توسط کنسرت رادیو به همراه

محمدرضا لطفی، جلیل شهناز، حسن ناهید، ناصر فرهنگ‌فر و دیگر

نوازندگان آن دوره اجرا کرد. در سال‌هایآخر حکومت محمدرضا شاه

پهلوی، شاه ایران، همکاری خود را به گفته خود به دلیل «پخش آهنگ‌های

 مبتذل» با رادیو و تلویزیون

قطع کرد. پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران و متعاقب آن انقلاب فرهنگی سال

۱۳۵۹ و قطع برنامه‌های موسیقی، همکاری او نیز با رادیو قطع شد.

 

در سال‌های اخیر و پس از اصلاحات، رادیو فرهنگ، در برنامه نیستان برخی

از کارهای قدیمی و جدید او را

 پخش می‌کند، همچنین شبکه چهار جمهوری اسلامی در برنامه‌ای تحت

عنوان آوای ایرانی، با استفاده

از «گنجینه گلهای تازه رادیو ایران» آواز شجریان را همراه با تصاویری از

خوشنویسی، نگارگری و دیگر هنرهای ایرانی پخش می‌کند.

 

انتخابات ریاست جمهوری دهم و قطع همکاری با صدا وسیما

 

پس از دهمین دورهٔ انتخابات ریاست جمهوری ایران، محمدرضا شجریان در

نامه‌ای به عزت الله ضرغامی 

از وی خواست تا از پخش آثار او در صدا و سیما خودداری کند. وی گفت:

«سرودهایی که خوانده به ویژه

سرود ایران، ای سرای امید متعلق به سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ بوده و هیچ

 ارتباطی با شرایط کنونی

 ندارد». وی اعلام کرد سازمان صدا و سیما هیچ نقشی در تهیه این آثار

نداشته و به حکم قانون و شرع

از این سازمان خواسته صدا و آثار او را در هیچ یک از واحدهای رادیو و

تلویزیون پخش نکند. صداوسیما در

 آستانه انتخابات و پس از آن به نحو گسترده‌ای از آثار شجریان (به ویژه

سرود ایران، ای سرای امید) و سایر ترانه‌های با مضمون ملی استفاده

می‌کرد. وی در گفت و گو با بی‌بی‌سی گفت: «در شرایطی که مردم در

بهت و حیرت هستند و به گفته

 آقای احمدی نژاد، خس و خاشاک به حرکت در آمده‌اند، صدای

 من در صدا و سیما جایی ندارد. صدای من صدای خس و خاشاک است و

همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود.» وی در گفتگو با بی‌بی‌سی

گفت که هربار که صدای خود را از این رسانه می‌شنود

احساس شرم می‌کند و بدنش می‌لرزد.وی همچنین در تظاهرات اعتراضی

 انتخابات ۸۸ دیده شد.

 جوایز

در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت جایزه پیکاسو و دیپلم افتخار از طرف سازمان

 یونسکو در پاریس شد. این جایزه هر پنج سال به هنرمندی که برای

شناساندن فرهنگ و هنر کشورش می‌کوشد اهدا می‌شود.

 استاد در سال ۲۰۰۶ نشان موتزارت را از سازمان یونسکودریافت

کردند.استاد شجریان ۲ سال به خاطر کاست‌های فریاد

و بی تو به سر نمی‌شود نامزد جایزه گرمی یا اسکار موسقی شد. جایزه

گرمی معتبرترین جایزه موسقی در امریکا می‌باشد.او یکی از دو خواننده

ایران است (دیگری شهرام ناظری) که نامزد جایزه

گرمی شده‌است.هرساله ۵ کاست از بخش موسقی کلاسیک برای نامزدی

 این جایزه معرفی می‌گردند.

 

 محتوای کاری

 

بیشتر آوازها و تصنیف‌های اجرا شده گزیده‌ای بوده از اشعار شاعران بزرگ

ایران چون سعدی، حافظ،

مولوی، باباطاهر، خیام، عطار و برخی تصنیف‌های قدیمی با مضامین

عاشقانه، و اجتماعی. وی

همچنین، در برخی کنسرت‌ها و کارهای جدیدتر خود از «شعر نو» شاعرانی

 چون فریدون مشیری، نیما

یوشیج، سهراب سپهری، شفیعی کدکنی، مهدی اخوان‌ثالث و هوشنگ

ابتهاج استفاده کرده‌است. از

جمله کارهای مشترک او گزیده‌ای است از رباعیات خیام با صدای شجریان و

 رباعی‌خوانی احمد شاملو.

 همچنین، وی تعدادی از دعاهای قرآنی را در اثر مشهور به ربّنا خوانده‌است

 که در هنگام افطارهای ماه

رمضان از صدا و سیمای ایران پخش می‌شد.

 

 خوشنویسی

 

محمدرضا شجریان علاوه بر استعدادش در آوازخوانی، علاقه زیادی به

خوشنویسی ایرانی دارد و از او به

عنوان یکی از خوشنویسان معاصر یاد می‌شود. او از سال ۱۳۴۴ به فراگیری

 نستعلیق نزد استادان

ابراهیم بوذری، و حسین میرخانی پرداخت. او در حال حاضر دارای درجه

ممتاز در خط نستعلیق می‌باشد

و سبک ویژه خود را در خوشنویسی دنبال می‌کند.

 

منبع: سایت ویکی پدیا

نظر در مطلب بعدی






نويسنده : علی کوچولو ; ساعت 19:30 روز جمعه بیست و ششم شهریور 1389
دسته بندي :